|
به شهر تب آلود دلتنگی های من خوش آمدی
|
زندگی....
کوچه ای ست....
تاریک و تنگ....
هر دم از این کوچه....
عابری می گذرد....
تک نشانی که ز عابر می ماند....
یاد اوست....
صدای اوست....
ردپای اوست....
یادداشتهای سوخته ام را
همراه تمام نامگفته هایم
در بطری نهاده
به دسا امواج خروشان دریا سپردم
سالها گذشت و من
در انتظار اینکه
پیغامی از تو نرسید
مایوسانه
از دست امواج خروشان دریا نیز
دل بریدم
اما حیف
بعد از مرگ تو فهمیدم
تقصیر تو نبود
گناه از دریا نیز نبود
تقصیر من بود
در بطری باز مانده بود....
موج....
دریا....
تکه ای چوب...
نگرانم.....
مبادا این...
تکه ای از پاروی تو باشد.......